چسبیدن به ویترین
چند روز پیش رفته بودیم پیاده روی تو پیاده روی خ ٢٠ متری بودیم که حواس اراد رفت رفت به مغازه ای که اقای روانبد اونجا تار و ٣ تار و گیتار و سنتور هم میفروشه هم اموزش میده چند تا پسر بچه در حال اموزش بودن که اراد چسبید به شیشه و تا ١٠ دقیقه هر کار کردم از جاش تکون نخورد تا اقای روانبد که من رو دید و شناخت (چون از همسایگان قدیمی ما بودن) اومدن بیرون و به اراد گفت که پسرم برو خونه غذا بخور بزرگ شو بعد بیا من بهت یاد بدم ویالون بزنی
خدا ازشون راضی باشه من رو راحت کرد
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


چسبیدن به ویترین
